کلاغ وبلبل!

در یک جنگل زیبا، کلاغی با جوجه ی کوچک خود زندگی می کرد. کلاغ هر روز برای جوجه کلاغ، غذا و آب می آورد و از جوجه ی خودش حسابی پرستاری می کرد و اونو خیلی دوست داشت. حتی یک لحظه هم اونو تنها نمی گذاشت. مگر به خاطر بدست آوردن غذا. یک روز کلاغ برای به دست آوردن غذا بیرون رفته بود که صدایی به گوشش رسید که کمک می خواست. به سمت صدا رفت. دید که یک جوجه بلبل کنار لاشه مادرش گریه می کند و کمک می خواد.کلاغ رفت نزدیکتر و جوجه بلبل رو آروم کرد . به بلبل مادر نگاه می کرد. دید که بی حال است. مقداری آب به خوردش داد و دید که بلبل کم کم حالش بهتر شد. جوجه بلبل گفت : ما دو سه روزه که غذا نخوردیم. واسه همینه که حال مادرم اینقدر بد شده . کلاغ جستی زد و زود مقداری غذا برای جوجه بلبل و مادرش آورد.
بلبل مادر که حالش بهتر شد به کلاغ گفت: من از تو ممنونم . ما رو نجات دادی. کلاغ دید که حال بلبل خوب شده، خواست بره به سمت لونه اش . پیش جوجه کلاغ. که بلبل برای اینکه خوشایند کلاغ کاری کرده باشد، شروع کرد به آواز خواندن. کلاغ از شنیدن صدای بلبل از خود بی خود شد و محو هنر نمایی بلبل شد. بلبل که خواندنش تمام شد.کلاغ با اصرار از او خواست که به خواندنش ادامه بده. بلبل گفت: برای اینکه برات بخونم، باید اول شکم من و جوجه ام رو سیر کنی. کلاغ دوباره پرید و برای بلبل و جوجه اش غذا آورد. . این کار رو تا شب ادامه داد. شب وقتی رفت خونه، دید جوجه کلاغ بی حال و بی رمق افتاده است.مقداری غذا به جوجه کلاغ داد و خوابید. فردا دوباره کلاغ به سراغ بلبل رفت و به کار دیروزش ادامه داد. و از جوجه اش غافل شد. جوجه کلاغ از اینکه مادرش کمتر به او می رسید، روز به روز حالش بدتر شد و مرد. کلاغ که داغ از دست دادن فرزندش رو دیده بود، کنار یک درخت بی حال افتاده بود که بلبل اومد کنارش و شروع کرد به آواز خواندن تا اونو کمی آروم کنه. اما کلاغ شروع کرد به غار غار کردن و صدای آواز گوش خراش اون باعث شد تا بلبل ساکت بشه. بلبل پرسید: انگار دیگه از آوازم خوشت نمیاد؟ کلاغ گفت: صدای تو مرگ جوجه ام رو بیاد میاره.الان شنیدن قارقار جوجه ی از دست رفته ام از صدای خوش هزار تا بلبل هم قشنگتره.

__________________
farzane شنبه اسفند ۷, ۱۳۸۹ نظرات
ادامه مطلب...

رد پای تو….

 

از کتابخانه ی ذهنم دفتر خاطراتم را بر می دارم

 

شروع به ورق زدن می کنم

 

و روزهای زندگیم را مرور می کنم

 

به صفحه هایی می رسم که سوخته است

 

به دقت می خوانم،بله خاطرات توست

 

روزهای سوخته من

 

می خواهم آن صفحه ها را از دفتر خاطراتم پاره کنم

 

اما چه فایده که ته برگ های آن بر روی دفتر خاطراتم می ماند

 

آرام دفتر خاطرات را می بندم

 

نگاهم به جلد آن می افتد

 

ردپایی بر روی آن به جا افتاده

 

ردپای توست که روزهای زندگی من را به زیر پا گذاشتی

 

و از روی آن ها گذشتی

 

رد پای تو به روی خاطرات من مانده است و با نگاهم آن را دنبال میکنم

 

افسوس می خورم،اما نمی دانم …

 

نمی دانم افسوس از رفتن توست یا عمر برباد رفته ی خودم

 

به انتظار باران می نشینم، که رد پا را باران می شوید

 

و یا راهی دیگر،

 

ردپای بازگشت تو پاک خواهد کرد ردپای رفتنت را…

farzane شنبه اسفند ۷, ۱۳۸۹ نظرات
ادامه مطلب...

بادکنک دلم

من که دلم هوای بادکنک شدن کرده بود

دلم رابه نخی بستمو همانندبادکنکی به هوافرستادمش

بادکنکی که دلم هوایش راکرده بود ترکید
.
.
.

وحالاچه فرقی داره

که تاکجابالارفت

چه فرقی داره

که نخ رهاشد یا پاره شد

چه فرقی داره

به تیرچراغ برقی خورده یابه نوک کلاغ که ترکید

چه فرقی داره

که بادکنکم چه شکلی یا چه رنگی بود

مهم این است که

بادکنک دلم ترکید
.
.
.

به همین سادگی!!

farzane شنبه اسفند ۷, ۱۳۸۹ نظرات
ادامه مطلب...

اشتباه

هیچ گاه نیامده بود که حالا بخواهد برود

و من را در حسرت از دست دادنش بگذارد

آن خیالی بوده که من می پنداشتم او را در کنار خود دارم

حال میابم که توهم و سرابی بیش نبوده

و من خود را داشتم بیهوده در سراب غرق می کردم

اما لحظه ی تلخ خستگی من که ایستادم از خستگی

خواستم که گوش کنم صدای امواج دریایی را که به دنبالش در حرکتم

تا با شنیدن آن جانی دوباره بگیرم برای ادامه ی راه

اما هر چه دقت کردم صدای موجی در کار نبود

آن لحظه بود که فهمیدم دریای من سراب بوده است

 و من هم به دنبال سراب بودم

نگاهم به پشت سر می افتد،

 زندگی سوخته ی خود را میبینم از پی سراب رفتن

که آتش گرفته عمر من و خاطرات تو که هیزم این آتش است

و تمامشان از نگاهم رد میشوند و می بینم که چگونه سراب ساختم

آری،گرمای سوزان عشق پوشالی تو

 زندگی بهاری و سبز من را کویر وبیابان کرد

و دریای مواج و خروشان من را به سرابی پوچ تبدیل کرد

و چه ساده سوخت عمر من

تو سراب بودی، سراب

 

 

farzane شنبه اسفند ۷, ۱۳۸۹ نظرات
ادامه مطلب...

داستان چهار شمع

چهار شمع به آهستگی می‌سوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می‌رسید.

شمع اول گفت: “من صلح و آرامش هستم، هیچ کسی نمی‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می‌میرم…….”

سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.

شمع دوم گفت: “من ایمان و اعتقاد هستم، ولی برای بیشتر آدمها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگر روشن بمانم………”

سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتی گفت: “من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرا درک نمی‌کنند، آنها حتی فراموش کرده‌اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند …………..”

طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید، گفت: “چرا شما خاموش شده‌اید، همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید ………”. سپس شروع به گریستن کرد………..

پــــــــس…

شمع چهارم گفت: “نگران نباش تا زمانیکه من وجود دارم ما می‌توانیم بقیه شمع‌ها را دوباره روشن کنیم، مـن امـــید هستم.

با چشمانی که از اشک و شوق می‌درخشید، کودک شمع امید را برداشت و بقیه شمع‌ها را روشن کرد.

 

 

نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود

farzane شنبه اسفند ۷, ۱۳۸۹ نظرات
ادامه مطلب...

بچه قورباغه و کرم

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند. آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند…… و عاشق هم شدند. کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.

بچه قورباغه گفت: “من عاشق سرتا پای تو هستم”.

کرم گفت: “من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی”.

بچه قورباغه گفت :”قول می دهم”.

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه‌ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت:”تو زیر قولت زدی”.

بچه قورباغه التماس کرد: “من را ببخش دست خودم نبود… من این پا ها را نمی خواهم… من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم”.

کرم گفت: “من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی”.

بچه قورباغه گفت: “قول می دهم”.

ولی مثل عوض شدن فصل‌ها، دفعه‌ی بعد که آن‌ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد: “این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی”.

بچه قورباغه التماس کرد:”من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم… من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم”.

کرم گفت: “و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را… این دفعه‌ی آخر است که می بخشمت”.

  ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند. دفعه‌ی بعد که آن‌ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.

کرم گفت:”تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی”.

بچه قورباغه گفت: “ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی”.

کرم: “آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ”.

 کرم از شاخه‌ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی،

farzane شنبه اسفند ۷, ۱۳۸۹ نظرات
ادامه مطلب...

حکایت خدا و گنجشک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: ” می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
” فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

” با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
” گنجشک گفت:
” لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
” ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. ” گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: ” و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. ” اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
 

farzane شنبه اسفند ۷, ۱۳۸۹ نظرات
ادامه مطلب...
خروجی مطالب
خروجی نظرها

دریافت اخبار با ایمیل:
براي عضويت در خبرنامه و دريافت اخرين اخبار ايميل خود را وارد كنيد...

تبليغات

سر برگ مطالب

لينك دوستان

اطلاعات شما

IP شما : 38.107.179.238
سیستم عامل:

RSS عنوان مطالب مرکز دانلود

RSS عنوان مطالب انجمن

آرشيو موضوعات

آمار بازديد

تعداد مطالب : 161
بازدید امروز : 14
بازدید دیروز : 13
بازدید این هفته : 158
بازدید این ماه : 741
کل بازدیدها : 33051
خروجی فید امروز : 0
ورودی گوگل امروز : 0
افراد آنلاین : 2 نفر
تبادل لینک با 12
AriaTemp.ir